
متأسفانه با خبر شدیم که استاد عزیز و خوش ذوقمان جناب آقای دکتر سید امیر محمود انوار ندای حق را لبیک گفتند و به دیار ابدی شتافتند.
ضمن تسلیت به تمام شاگردان و دوستداران استاد علی الخصوص همکلاسی های خودم که الحق و الانصاف کلام شیرین و اشعار گوشنوازش را هرگز از یاد نخواهیم برد، نثار روح پر فتوحش فاتحه ای را هدیه کنیم.
روحش شاد و یادشان گرامی باد.
حلول ماه رمضان مبارک باد
واژه رمضان و معنای اصطلاحی آن
رمضان از مصدر «رمض» به معنای شدت گرما ، و تابش آفتاب بر رمل... معنا شده است ، انتخاب چنین واژهای براستی از دقت نظر و لطافت خاصی برخوردار است ، چرا که سخن از گداخته شدن است ، و شاید به تعبیری دگرگون شدن در زیر آفتاب گرم و سوزان نفس و تحمل ضربات بی امانش ، زیرا که رمضان ماه تحمل شدائد و عطش است ، عطشی ناشی از آفتاب سوزان یا گرمای شدید روزهای طولانی تابستان.
و عطش دیگر حاصل از نفس سرکشی که پیوسته میگدازد، و سوزشش براستی جبران ناپذیر است.
در مقایسه این دو سوزش، دقیقا رابطه عکس برقرار است، بدین مفهوم که نفس سرکش با چشیدن آب تشنهتر می گردد، وهرگز به یک جرعه بسنده نمیکند، و پیوسته آدمی را در تلاش خستگی ناپذیر جهت ارضای تمایلات خود وا میدارد. و در همین رابطه است که مولوی با لطافت هرچه تمامتر این تشبیه والا را به کار میگیرد و میگوید:
آب کم جو تشنگی آور به دست تا بجوشد آبت از بالا و پست
تا سقا هم ربهم آید جواب تشنه باش الله اعلم بالصواب
زین طلب بنده به کوی حق رسید درد مریم را به خرما بن کشید
فرازهایی زیبا از نهج البلاغه
الْعَفَافُ زِینَةُ الْفَقْرِ وَ الشُّکْرُ زِینَةُ الْغِنَى .
عفّت ورزیدن زینت فقر ، و شکر گزارى زینت بى نیازى است.
إِذَا لَمْ یَکُنْ مَا تُرِیدُ فَلَا تُبَلْ مَا کُنْتَ .
اگر به آن چه که مى خواستى نرسیدى ، از آنچه هستى نگران مباش.
وَ قَالَ [علیه السلام] لِابْنِهِ مُحَمَّدِ ابْنِ الْحَنَفِیَّةِ: یَا بُنَیَّ إِنِّى أَخَافُ عَلَیْکَ الْفَقْرَ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ مِنْهُ فَإِنَّ الْفَقْرَ مَنْقَصَةٌ لِلدِّینِ مَدْهَشَةٌ لِلْعَقْلِ دَاعِیَةٌ لِلْمَقْتِ .
(به پسرش محمد حنفیه سفارش کرد) اى فرزند! من از تهیدستى بر تو هراسناکم ، از فقر به خدا پناه ببر ، که همانا فقر ، دین انسان را ناقص ، و عقل را سرگردان ، و عامل دشمنى است.
مَا
زَنَى غَیُورٌ قَطُّ .
غیرتمند هرگز زنا نمى کند.
إِذَا قَدَرْتَ عَلَى عَدُوِّکَ فَاجْعَلِ الْعَفْوَ عَنْهُ شُکْراً لِلْقُدْرَةِ عَلَیْهِ .
اگر بر دشمنت دست یافتى ، بخشیدن او را شکرانه پیروزى قرار ده.
أَعْجَزُ النَّاسِ مَنْ عَجَزَ عَنِ اکْتِسَابِ الْإِخْوَانِ وَ أَعْجَزُ مِنْهُ مَنْ ضَیَّعَ مَنْ ظَفِرَ بِهِ مِنْهُمْ .
ناتوان ترین مردم کسى است که در دوست یابى ناتوان است ، و از او ناتوان تر آن که دوستان خود را از دست بدهد.
مَا کُلُّ مَفْتُونٍ یُعَاتَبُ .
هر فریب خورده اى را نمى شود سرزنش کرد.
سَیِّئَةٌ تَسُوءُکَ خَیْرٌ عِنْدَ اللَّهِ مِنْ حَسَنَةٍ تُعْجِبُکَ .
گناهى که تو را پشیمان کند بهتر از کار نیکى است که تو را به خود پسندى وا دارد.
عَجِبْتُ لِمَنْ یَقْنَطُ وَ مَعَهُ الِاسْتِغْفَارُ .
در شگفتم از کسى که مى تواند استغفار کند و نا امید است.
اللَّهُمَّ صُنْ وَجْهى بِالْیَسارِ، وَ
لاتَبْذُلْ جاهى بِالاِْقْتارِ، فَاَسْتَرْزِقَ طالِبى رِزْقِکَ، وَ اَسْتَعْطِفَ
شِرارَ خَلْقِکَ، وَ اُبْتَلى بِحَمْدِ مَنْ
بار خدایا! آبروی مرا به
توانگری نگه دار و ارزش مرا به تنگدستی از بین مبر که ناچار شوم از روزی خواران تو
روزی خواهم و از آفریدگان بدکارت مهربانی جویم و به ستایش آنکس که ببخشاید گرفتار
آیم و به بدگویی آنکس که به من کمک نکند ناچار شوم.
نهج البلاغه (خطبه
216)
یوسف خال شاعر، مترجم، روزنامه نگار و ناقد ادبى معاصر عرب. در 1334 (1295ش)/ 1916 در روستاى عمارالحصن در سوریه به دنیا آمد (اعلام الادب العربى المعاصر، ج 1، ص 525؛ درباره اختلاف در تاریخ تولد وى رجوع کنید به آماتیس، ص 13ـ14، 26). پس از چند سال خانواده اش به شهر طرابلس لبنان مهاجرت كردند؛ پدرش، عبداللّه، كشیش كلیساى پروتستان بود.
یوسف دوره ابتدایى و دبیرستان را از 1305ش/1926 تا 1311ش/1932 در مدرسه امریكایى طرابلس گذراند (اعلام الادب العربى المعاصر، همانجا؛ آماتیس، ص 27). در همین سالها برخى از اشعارش را در نشریات به چاپ مىرساند و به همین سبب به كار مطبوعاتى علاقهمند شد. او در تابستان 1313ش/1934 به حزب ملى گراى سوریه به رهبرى آنطوان سعاده پیوست و در نشریه النهضة كه ارگان این حزب بود، مقاله مى نوشت تا اینكه در 1317ش/1938 این نشریه تعطیل شد و یوسف براى ادامه تحصیل به كالج امریكایى شهر حلب رفت. در آنجا با عمر ابوریشه* و میخاییل نُعَیْمه*، كه براى ایراد سخنرانى به دانشگاه آمده بود، آشنا شد و شعر سیاسى ابوریشه او را تحت تأثیر قرار داد. یوسف در 1318ش/1939 كالج را ترك كرد و در مدرسه امریكایى شهر صیدا به تدریس ادبیات عرب مشغول شد. سپس در 1321ش/1942 براى تحصیل در رشته فلسفه به دانشگاه امریكایى بیروت رفت، در آنجا با استاد برجسته فلسفه در لبنان، شارل مالك، آشنا شد و تحت تأثیر اندیشههاى او از حزب ملىگراى سوریه كناره گرفت (اعلام الادب العربى المعاصر، ج 1، ص 525ـ526؛ آماتیس، ص 30، 33ـ35).
خال متخصص رشته فلسفه بود، اما اشعارش سبب شهرت او شد و از همین رو در 1323ش/1944 براى تدریس زبان و ادبیات عرب به دانشگاه امریكایى بیروت دعوت شد (اعلامالادب العربى المعاصر، همانجا). در 1324ش/ 1945 نخستین مجموعه شعرش با عنوان الحریة در بیروت منتشر شد. او در 1326ش/1947 تدریس را رها كرد و سردبیر مجله صوتالمرأة شد كه ارگان جامعه زنان لبنان بود. یك سال بعد به امریكا رفت و در سازمان ملل متحد به عنوان كارمند عالى رتبه مشغول به كار شد. در 1329ش/1950 در جریان استقلال لیبى به عنوان مترجم از طرف سازمان ملل به آنجا اعزام شد. پس از بازگشت به نیویورك و ادامه شغل قبلى، مدتى هم به كارهاى تجارى مشغول بود و در 1333ش/1954 سردبیر نشریه الهدى در نیویورك شد (آماتیس، ص 51ـ53). در این زمان یوسف از یكسو به سبب پروتستان بودن با انتقاد شدید مارونی ها مواجه بود و از سوى دیگر، ایلیا ابوماضى* كه در آن زمان در مجله السمیر، رقیب الهدى، مقاله مى نوشت با او خصومت شدیدى داشت (رجوع کنید به بدوى، ص 241؛ آماتیس، ص 53ـ54).
ادامه مطلب
وصف ومكانة الخیل فی الشعر العربی
یندر أن تخلو القصائد العربیة الشهیرة من ذكر الخیل ، ولعل أشهرها قصیدة أبی الطیب المتنبی :
الخیل واللیل والبیداء تعرفنی
والسیف والرمح والقرطاس والقلم
وفی قصیدة أخرى مشهورة یصف عنترة العبسی جواده لحبیبته عبلة أبان الحرب :
هلا سألت الخیل یا ابنة مالك
ان كنت جاهلة بما لم تعلمی
إذ لا أزال على رحالة سابح
نهد تعاوره الكماة مكلمی
طورا یحرد للطعان وتارة
یأوی إلى حصد القسی عرمرم
یخبرك من شد الوقیعة أننی
أغشى الوغی وأعف عند المغنم
وامرؤ القیس صاحب الصولات والجولات فی هذا المضمار ، وهو الذی طلق امرأته أم جندب لأنها فضلت وصف علقمة التمیمی على وصفه لفرسه حین احتكما إلیها فی أیهما أشعر فی قصیدته التی مطلعها :
ادامه مطلب
دور ابن معتز فی نشأة علم البلاغة
««خیر الکلام ما طرفت معانیه و شرفت مبانیه و التذه آذان السامعیه»»
ما هو البدیع:
البدیع فنٌ یعرف به وجوه تحسین الکلام بعد رعایة المطابقة و وضوح الدلالة. و وظیفة البدیع هی التحسین؛
قد بدأ مصطلح البدیع فی عهوده الأول یطلق علی کل جدید غریب فی الشعر، مثل أشعار بشّار و غیره من المولدین، ثم جاء أبو تمام و مکّن هذا الفن.
أما فی معاجم المختلفة کلمة« بدع » تدور حول معنی الجدّة و الحداثة، و فی لسان العرب بدع الشئ یبدعه و ابتدعهُ.
أما إصطلاحاً فی التراث النقدی و البلاغی عندالعرب ،فإنها قد تباینت ضیقاً و إتساعاً و تعمیماً و تخصیصاً. و من الواقع معنی البدیع فی القرآن الکریم کما وردت فی الآیة الکریمة « الله بدیع السموات و الارض» بمعنی المنشئ علی غیر مثال سابق.
فالجاحظ علی أغلب الظن أول من دوّن کلمة «البدیع» فی دراسات البلاغیّة.
و من الشعراء والخطباء الذین شکلوا إتجاهاً إقترن باسم البدیع هم کلثوم بن عمرو العتابی و مسلم بن ولید؛
و من المشهور أن إبن المعتز العباسی أول من جمع وجوه البدیع و أوّل من أفراد البدیع بدراسة المستقلة، و رغم أنّهُ محدث، یُصرح فی مفتتح کتابه « البدیع» الذی جمع فنون البدیع و لا یسبقنی الیه أحداً؛ و لبیان غرضه لتألیف هذا الکتاب یقول : تعریف الناس أنّ المحدثین لم یسبقوا المتقدمین إلی شئِ من أبواب البدیع. فالبدیع عند ابن المعتز جاء فی موروث الدینی و الموروث الشعری السابق علی هؤلاء المحدثین؛ و فی قوله إیضاً البدیع هو اسم موضوع لفنون من الشعر یذکرها الشعراء و النقاد المتأدبین منهم، فالعلماء بااللغة و الشعراء القدیم ،فلا یعرفون هذا الاسم و لا یدرون ما هو.
ادامه مطلب
مروری بر داستان نویسی معاصر عرب
قرن ها بود که غلبه شعر برهر ژانر ادبی دیگر در میان اعراب ، امری تغییر ناپذیر بود . از إمرؤالقیس پیشوای شاعران عصرجاهلی و مـُتـَنَبّی شاعر توانای عصر عباسی تا کلاسیک های نو مانند احمد شوقی والجواهری ، تا نوگرایان دیگر مانند بدرشاکر السیاب ، البَیّاتی ، نزار قبانی ، آدونیس(علی احمدسعید) ، محمود درویش و مانند این ها همواره شاعران یکته تازان میدان ادبیات عرب بودند. اما واقعیت این است که رمان و داستان کوتاه عرب ، اکنون شانه به شانه شعر فخیم عرب ، عرض اندام می کند و با حضور چهره هایی جهانی چون محفوظ ، یوسف ادریس ، احسان عبدالقدوس ، وجـوان تــر ها مانند غادة السمان ، غسان کنفانی ، میرال الطحاوی و..آمده است تا روزگاربت پرستی شعری را در ادبیات عرب ، پایان دهد.
برای بررسی ادبیات داستانی معاصر عرب لازم است اندكی به عقب بازگردیم تا ریشه های تحول آن را در گذشته های نه چندان دور، بیابیم.
ناپلئون بناپارت امپراطور فرانسه در سال 1797 میلادی به سرزمین مصر تاخت. حمله ی او به مصر بسیار حساب شده و با تمهیداتی خاص بود. بدین معنی كه تمدن باستانی و شگفت انگیز فراعنه در این سرزمین پر رمز و راز هنوز در هاله ای از ابهام پنهان بود؛ و دانشمندان مغرب زمین خواستار دیدار و پژوهش در این شرق جادویی بودند.
در نوزدهم ماه مه 1789 ناوگان پنجاه و چهار هزار نفری ناپلئون به سوی مصر به حركت درآمد، در حالی كه كتابخانه ای شامل 287 كتاب با ملزوماتی علمی و نظامی و چند دانشمند اعم از فیزیكدان و زیستشناس به همراه داشت.
آلفرد دووینی شاعر معروف فرانسوی كه در آن هنگام كودك بود بعدها نوشت كه این مرد بزرگ در حالی كه تمام راه دریا را تا «اسكندریة» مصر دچار دریازدگی بود، «قرآن» مطالعه میكرد.
جالب است كه ناپلئون با همین اطلاعات اندك قرآنی و كلمات عربی توانست بسیاری از اعراب را كه از عثمانی ها چندان دلخوش نبودند با خود همراه كند. او به آنها قول داد كه دین و مقدسات آنان مورد احترام قرار خواهد گرفت. پس از فتح قاهره ناپلئون با پذیرفتن الله به عنوان خدای یگانه اعتماد آنان را به خود جلب كرد و از آنان خواست تا در سازندگی مصر به او كمك كنند.
فرانسوی ها در مصر، مدرسه و كتابخانه و روزنامه تأسیس كردند و دانشمندان آنان به باستانشناسی پرداختند و دانش مصرشناسی(tologyEgyp) را پایه گذاری كردند. در این هنگام مصریان به عظمت تاریخ نیاكان خود پی بردند و در برابر تركان عثمانی و فرانسویان اعتماد به نفس بیشتری پیدا كردند و جایی برای احساس حقارت برایشان باقی نماند.
محمدعلی پاشا در سال 1805 بر تخت حكومت مصر تكیه زد. این مرد دلیر تاریخ مصر را دگرگون كرد. محمدعلی به نهضت چاپ و روزنامه نگاری اهمیت فوق العاده ای میداد. گروه هایی را نیز برای آموختن دانشهای جدید به غرب فرستاد.
به طور كلی میتوان آغاز حركت جدید را در نگارش نو ـ اعم از قصه نویسی و امثال آن ـ تأسیس روزنامة «الوقایع المصریه» دانست، كه محمدعلی پاشا در سال 1828 آن را دایر كرد. این حركت تحولات فراوانی به دنبال داشت و انقلاب روزنامهنگاری را در مصر به وجود آورد تا اینكه در سال 1875 روزنامة عظیم «الاهرام» در مصر به وسیلة سلیم و بشاره تقلا ـ دو برادر لبنانی ـ تأسیس شد. این روزنامه همواره در سیاست و جامعه مصر تأثیری شگرف داشته است.
به دنبال نهضت روزنامه نگاری، مجلات فراوانی منتشر شد كه همگی مردم را در برابر ظلم و استبداد به سلاح آگاهی و ایمان مجهز میكردند.
از معروفترین این مجلات، مجلة «الهلال» بود كه توسط جرجی زیدان و با شعار إلی الأمام (به پیش) در سال 1892 دایر شد. این مجله هنوز هم (به سردبیری دكتر حسین مونس) منتشر میشود.
ادامه مطلب
شعرای مشهور اهل بیت علیهم السلام
در طول چهارده قرنی كه از اسلام می گذرد شعرای متعددی با زبان ماندگار شعر در مدح و رثای اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ بالاخص در زمینه ی حماسه عاشورای حسینی و مظلومیت های اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ به سرودن شعر پرداخته و به نشر فضایل و مناقب ائمه معصومین ـ علیهم السّلام ـ در قالب شعر جامع عمل پوشانده اند.
شعرای دوستدار اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ از همان قرون ابتدائی اسلام و در دوران سیاه استبداد اموی و عباسی همواره حاكمان خود سر و هوسران و غاصب را به شدت نكوهیده و به افشاگری آنان پرداخته و رهبران راستین و مظلوم خویش را ستوده، و در این راه غرامتهای سنگین پرداخته اند. هاشمیّات كُمیت، مراثی دِعبل و مدایح سید اسماعیل حِمیَری و ... نمونه هایی از این دسته است.
شعرای دوستدار اهل بیت در عهد امامان معصوم ـ علیهم السّلام ـ تنها به جنبه بُكائی شعر اكتفا نمی كردند، بلكه فریاد می زدند، می خروشیدند و گوش دشمن را می خراشیدند. می كوشیدند تا خفتگان را بیدار و بی خبران را آگاه كنند. می كوشیدند كه مكتب زندگی بخش اهل بیت را احیا كنند و نقاب تزویر را از چهرهی زشت دشمنان حق و عدالت به یك سو نهند. لذا در این مبارزه بسیاری از شاعران اهل بیت، سالهائی از عمر خود را به آوارگی و یا در زندان گذرانیده اند و یا همواره دار خویش را بر دوش داشته اند . چنانكه دِعبل خزاعی گفته است: پنجاه سال است كه دار خویش را بر دوش خود حمل می كنم.
شاعران اهل بیت از آن جا كه در خلال مدح آل محمد ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ حقایق دین و صفات لازم حاكم دینی را یاد می كردند و با ذكر صفات اسلامی امامان و مقایسه و تحقیر زمامداران دلها را به حق و حكومت حق توجه می دادند برای حكومتهای فاسد، خطری بزرگ محسوب می شدند و از جانب حاكمان، تحت تعقیب و آزار و حتی به قتل می رسیدند.
ادامه مطلب
شعر عیاران در ادب فارسی
سلام دوستان.از بین دوستان، اگه کسی در مورد شعرای عیار در ادب فارسی یا شعر شعرای دیگر در باب عیاران مطلب داره یا منبعی واسه تحقیق می تونه معرفی کنه . لطفا تو قسمت نظرات و یا بوسیله ایمیل یا ..... بهم معرفی کنه. « ادبیات فارسی ها هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم» قبلا از همیاری تون سپاسگزارم.
فضیلت های امام علی(ع) در آینه شعر عرب
اولین مردی که به پیامبر صلیاللهعلیهوآله ایمان آورد
به اجماع همه مورّخان اولین مردی که رسالت پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله را پذیرفت علی علیهالسلام بود. در این زمینه اشعار بسیاری سروده شده است از جمله میتوان به شعر ابوالاسود ثلی اشاره کرد که میگوید: علی علیهالسلام مایه افتخار شماست و مانند شیر است. آیا او نخستین عبادت کننده پروردگار عالمیان (نبود) در آن هنگام که در مکه خداوند را کسی عبادت نمیکرد؟.
سعید بن قیس همدانی در جنگ صفین در اینباره چنین گفته است:
این علی بن ابیطالب علیهالسلام پسر عموی محمّد مصطفی صلیاللهعلیهوآله است او نخستین کسی است که دعوت پیامبر صلیاللهعلیهوآله را پذیرفت.
فضایل علی علیهالسلام از زبان ابیمعیط
بعد از پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله ولی امر و رهبر علیبن ابیطالب علیهالسلام است. او فردی است که در همه جا همراه و مصاحب پیامبر صلیاللهعلیهوآله بود. وصی رسول اکرم و همتای او علی است آری او نخستین کسی از مردان است که نماز خواند.
اشعار خواهر عمروبن عبدود درباره علی علیهالسلام
عمروبن عبدود خواهری به نام عُمرة که کنیهاش ام کلثوم است داشت. نقل میکنند وقتی به او خبر دادند که برادرت کشته شد، پرسید: چه کسی جرأت کرد که برادر دلاور مرا بکشد؟ گفتند: علی بن ابیطالب.
وقتی این را شنید گفت: پس برادرم به دست حریف کریم و شجاعی کشته شده است. چشمانم خشک شود اگر بر کشته شدن او گریه کنم؛ زیرا برادرم دلاوران زیادی را کشته بود و باید با شمشیر همتای کریمی کشته میشد. ای بنی عامر، هیچ افتخاری بالاتر از این تاکنون نشنیدهام. آن وقت ابیاتی به این مضمون سرود: اگر کشنده عمرو غیر از علی علیهالسلام بود باید تا روح در بدن داشتم گریه میکردم. لکن کشنده او دلاوری است که عیبی در او نیست. او را از قدیم بزرگ شهر میخواندند.
اشعار سوده همدانی
روزی سوده همدانی نزد معاویه رفت. به مناسبتی از علی بن ابیطالب علیهالسلام سخن به میان آمد. سوده این دو بیت را در وصف علی علیهالسلام خواند: خداوند پیکر پاکی که با مرگ او عدل هم دفن شد رحمت کند. خداوند خود قسم خورده است که همتایی برای این مرد نیاورد. او فردی بود که حقّ و ایمان رایک جا داشت.
اشعار امام حسن علیهالسلام در رثای علی علیهالسلام
نقل شده است پس از مراسم دفن علیبن ابیطالب علیهالسلام امام حسن مجتبی علیهالسلام با این دو بیت از پدر بزرگوارشان یاد کرد:
کجاست پدرم که باب علمِ پیغمبر صلیاللهعلیهوآله بود؟ کجاست آن کسی که در مواقع خشکسالی ابر رحمت بود؟ کجاست آن مردی که سینهاش در جنگها سپر اسلام بود؟ کجاست آن کسی که دعایش به درگاه خدوند مستجاب بود
مرثیه صعصعة بن صوحان در سوگ علی علیهالسلام
صعصعة بن صوحان، که از یاران وفادار علی علیهالسلام بودند، وقتی خبر شهادت علی علیهالسلام را شنیدند، این اشعار را سرودند:
آیا قبر به سئوال کنندگان خود پاسخ میدهد که به میهمان خود مفتخر است؟ آیا متوجه است بدنی را که در خود جای داده است معدن دانش است؟ اگر قبر میدانست که چه کسی را در خود جای داده است بر همه کسانی که بعد از این وارد خواهند شد فخر میفروخت. ای مرگ اگر عوض قبول میکردی جانم را به جای او فدا میکردم. روزگار مرا به فراق دوستم مبتلا کرد. تا ابد از روزگار شکایت میکنم و همواره او را سرزنش خواهم کرد.
اشعار ابوطیب طاهربن عبداللّه شافعی
وقتی خبر ضربت خوردن علی بنابیطالب علیهالسلام منتشر شد، خوارج بسیار خوشحال شدند. فردی از آنها به نام عمران بن حطّان وقاشی در دو بیت شعر از ابنملجم تجلیل کرد و گفت: چه ضرتبی بود از مرد پرهیزگاری که جز رسیدن به رضوان الهی از آن قصدی نداشت. وقتی آن را به یاد میآورم تصور میکنم که نزد خداوند کفّه ترازوی عمل او از همه سنگینتر است. وقتی که قاضی ابوطیّب شافعی این سخنها را شنید در پاسخ او چند بیت به این مضمون سرود: چه ضربت شومیبود از تبه کاری که جز ویران کردن پایههای دین قصدی نداشت. من روزی که او را به یاد میآورم به عمران و حطّان لعن و نفرین میکنم. لعنتهای خداوندی بر او باد در نهان و آشکار و شما ای خوارج از سگهای دوزخید و نصّ شریعت به این گواه است.
اشعار حسان بن ثابت
ای ابوالحسن دل و جان من و همه کسانی که رهسپار جاده هدایتاند فدای تو باد آیا ستایش من و دوستداران تو ضایع میشود، در حالی که ستایش ذات پروردگار عالم از بین رفتنی نیست؟ این تو بودی که در رکوع به فقیر صدقه دادی. جان همگان به فدای تو ای بهترین رکوع کننده.
پروردگار عالم درباره تو حکم ولایت را نازل کرد و آن را در آیات محکم قرآن تبیین فرمود.
اشعار قیسبن سعدبن عباده انصاری، رئیس قبیله خزرج
در آن هنگام که دشمن ستم کرد گفتم خداوند برای ما بس است.
خداوندی که دیروز فتح بصره را که حدیث آن مفصل است برای ما میسر کرد ما را کفایت میکند.
علی علیهالسلام هم امام ما و هم امام سایر مردم است و در اینباره آیاتی در قرآن آمده است.
روزی پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمودند: هر کس که من مولای اویم همانا علی مولای اوست. این خبر، خبر بسیار بزرگی است، به درستی که آنچه پیامبر صلیاللهعلیهوآله به امّت خود فرموده است امر مسلّمی است که در آن گفتگویی نیست.
اشعار عمروبن عاص
عمروبن عاص خطاب به معاویه بن ابیسفیان اشعاری در منزلت حضرت علی علیهالسلام سروده است که ترجمه آن عبارت است از:
شهی کز پیغمبر بامراله شد او بر همه سرور و داد خواه
چه بسیار دربارهاش مصطفی سفارش به امت نمود از وفا
وصایای پیغمبر پاکدین به شأن علی آن ولیّ امین
شنیدیم بسیار در هر مقام که تصریح فرمود او را به نام
بروز غدیر آن شه انبیا به منبر برآمد چو بدر سما
به امر خداوندگار عزیز به بانگ رسا آن شه با تمیز
در آن دم که کف بر کفش داشت جفت بر جملگی این دُر نغر سفت
بفرمود «من کنت مولاه» را که جمله شناسند آن شاه را
ـ ابیالحدید معتزلی در یکی از قصاید خود در وصف علی علیهالسلام میگوید:
1ـ علی علیهالسلام رازی سرپوشیده است. او جوهری است که فضایلش از نور قدسی نشأت گرفته است.
2ـ او دارای معجزات بسیار روشنی است که کمترین آنها آگاهی او به اسرار نهانی است.
3ـ علی علیهالسلام وارث علم پیامبر صلیاللهعلیهوآله و برادر اوست و علاوه بر خویشاوندی در علوّ مقام و منزلت همانند اوست.
4ـ به راستی اگر تیغ او و جهاد او در راه خدا نبود، اسلام توان و رونقی نداشت.
5ـ اگر دانش او نبود یکتاپرستی از تعرّض گمراهان در امان نمیماند و همیشه دستخوش تاراج کافران میشد.
6ـ همانا تقدیر فرمانبردار قدرت و شجاعت اوست. مبارک باد بر او بیهمتایی و قدرتمندی و فرمانرواییاش.
7ـ اگر او پای خود را به صخرههای کوهستان بکوبد، از سنگهای سخت آن آب گوارای فراوانی جاری خواهد ساخت.
اشعار شافعی (محمدبن ادریس امام شافعیها)
از شافعی اشعار زیادی در وصف اهلبیت علیهمالسلام و علی علیهالسلام وارد شده است که تنها به دو نمونه اکتفاء میشود:
دوستی علی علیهالسلام سپر آتش جهنم است. او امام انس و جن و به حق وصی پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله و قسمت کننده بهشت و جهنم است.
در جای دیگر میگوید: به من گفتند تو رافضی شدهای. گفتم هرگز دین و اعتقاد من رافضیگری نیست، لیکن من بهترین امام هادی را دوست دارم. اگر دوستی وصی پیامبر صلیاللهعلیهوآله رافضیگری است، پس بدانید که من رافضیتر از همه مردمم.
اشعاری از خطیب خوارزمی (از علمای بزرگ مذهب حنفی)
ایشان در ضمن اشعار خود در وصف حضرت علی(ع) میگوید:
جوانمردی چون ابوتراب کجا هست؟ امام و پیشوایی که پاکترین افراد روی زمین است. اگر روزی چشمانم بیمار شود، از غبار نعل اسبش توتیای دیدگانم میسازم.
محمّد رسول گرامی اسلام شهر علم و علی امیرالمومنین درِ این شهر است.
او در محراب عبادت گریان، ولی در صحنه پیکار و جنگ خندان است.
او از زر و زیور و طلا و نقره بیتالمال چشم پوشیده و درهم و دیناری نیندوخت.
چون در رزمگاه شمشیر کشید، سپاه شیاطین را تار و مار کرد.
اشعار مرحوم حلی (صفی حلی) در مدح علی علیهالسلام
ایشان در وصف حضرت علی علیهالسلام میگوید:
تمام اوصاف به ظاهر متضاد را در خود گرد کردهای. از این رو نظیر و همتایی نداری. حاکم و زاهد، شجاع و نرمخو، و فقیر و بخشندهای. این اوصاف در هیچ بشری وجود ندارد ولی تو همه را یک جا داری.
پدیدآورنده:میرصادق سیدنژاد
عید فطر مبارکZ
هذا الذی تعرف البطحاءُ و طأتهُ
و البیتُ یعرفهُ و الحلُ والحرمُ
هذا ابنُ خیر عباد الله کُلهمُ
هذا التقیُ النقیُ الطاهرُ العلمُ
هذا علیٌ رسول الله والدهُ
امست بنور هُداهُ تهتدی الأُممُ
یکادُ یُمسکُهُ عرفان راحتهُ
رُکنُ الحطیم اذا ما جاء یستلمُ
ولیس قولُک من هذا بضائره
العُرب تعرُفُ من انکرت و العجمُ
ینمی الی ذروة العز التی قصُرت
عن نیلها عربُ الاسلام و العجمُ...
ترجمه:
کیست آن بَدرِ الدُّجی؟" پرسید شامی از هشام
از حسـد پیچیـد و گـفتـا "من ندانـم نـیز هم"
بـود حـاضر آن "فرزدق" شـاعـر فحل عـرب
گـفت با شـامی ، وزان گـفتـار نـاموزون دژم:
"ای که گفتی کیست آن خورشید روی محتشم
من بگویم کیست او ، گر او نمی گوید چه غـم
او بـود فــرزنـد بـهـتـر بـنــده پـروردگــار
او بـود در پـارسـایـی یـکـه ، در پـاکی علم
خاک پایش را شناسد خاک بطحا این هموست
نـیـز او را مـی شنـاسـد خـانـه وحلّ و حرم
او (عـلـی) فـرزنـد والای ولی حق نـبی است
آن که انـسان رسـت از نـور هُـدایـش از ظُلَم
قـُلـه ی والایــی و اوج بـزرگـی زانِ اوسـت
نـی عـرب آنـجـا تـوانـد پا نـهـادن نی عجم
چون بساید دست بر سنگ سیه ،رکن حطیم
گر بداند کیست او ،واننهد آن کف کرم
از حیا چشم افکند در پیش و خلق از هیبتش
هم نگوید کس سخن تا او نباشد مبتسم...
ریشه عجم و پیدایش آن
عجم (Ajam-Ajaam- Hajam) در زبان فارسی و در بیشتر زبانهای آسیایی مانند زبان هندی، زبان اردو، زبان پشتو، زبان بلوچی، زبان کردی، زبان ترکی، معنی ایرانی و زبان فارسی میدهد، اما در زبان عربی امروزه به معنی غیر عرب بکار میرود.
واژه عجم
در برههای از تاریخ به کسی که زبان عربی را متوجه نمیشد عجم میگفتند که این لقب بیشتر به ایرانیان اطلاق میشد. در دوره بنی امیه این کلمه کاربرد تحقیر آمیز داشت اما امروزه معنای لغوی نفهم وبه معنای فردی که عربی را نمیداند کاربردی در ادبیات عرب ندارد. البته هنوز هم در بعضی از شهرهای خلیج فارس بعضی اعراب سنی افراطی و یا عدهای قوم پرستان تندرو مانند صدام، کلمه عجم را برای تحقیر بر ضد شیعیان بکار میبرند اما کاربرد تحقیر آمیز این واژه در ادبیات عرب اکنون جایگاهی ندارد.
عجم بصورت هجم و هخم و هیم نیز تلفظ شده است. احتمال دارد بین واژه هخامنش و و کلمه عجم ارتباط وجود داشته باشد. زیرا کلمه جم و یم که ریشه اصلی عجم هستند در زبان لاتین بصورت خ Haxâm تلفظ میشود البته کلمه هخامنشی در سنگ نوشتهها و در متون لاتین وجود دارد.
این فرضیه وجود دارد که آیا بین عجم و هخم ارتباط اتیمولوژی وجود دارد یا خیر در قدیمیترین متون فارسی، جمشیدیان، جم، عجمیان و عجمان داریم. اماواژه هخامنشیان در ادبیات فارسی بعد از اسلام نیست.
ریشههای واژه عجم
جم +ال = الجم = اجم =عجم پیوند واژهای و تاریخی با جم شید و جم دارد.
جم نام کوچک جمشید پادشاه افسانهای ایران است که با شخصیت حضرت سلیمان یکی دانسته میشود. جمشید از دو واژه جم و شید تشکیل شده است. جم و یم از یک ریشه است و معنی دریا و اقیانوس و گروه میدهد و شید یعنی درخشندگی همیشگی و هم معنی خور است که برای مبالغه در معنی با شید ترکیب میشود و خورشید خوانده میشود که تابناکی ابدی را برساند. جمشید بر روی هم مفهوم جم درخشان، دریای نور، خورشید تابان، دریای تابناک، فروغ جاودان را میرساند.
کلمه عجم قبل از اینکه به این معنی بکار برود قرنها فقط برای ایرانیان و سرزمین ایران بکار میرفت کما اینکه امروزه در خوزستان، اعراب هنوز هم به فارس عجم میگویند و این عبارت نه تنها تحقیر آمیز نبود بلکه موجب افتخار بود بطوری که بعضی از عربها حتی در دوره جاهلی داستانهای شکوه کسرایان عجم و ملک جم را با افتخار نقل میکردند. سپس عجم در یک برهه از تاریخ فقط برای فارسها و مترادف پارسیان بکار گرفته میشد. برای اولین باردر دوره بنی امیه کاربرد تحقیر آمیز کلمه عجم برای مترادف فارس و مجوس بیان شده است.
بعدها بدلیل صرفی بودن زبان عربی جم و عجم به واژههای متعددی مانند معجم، عجمه و غیره تبدیل شد.
ریشه
کلمه یم و جم به معنی گروه و دسته و به معنی آب و رودخانه و یا دریا است. نام یکی از مشهورترین پادشاهان یا پیامبران اساطیری ایران نیز با آن پیوند دارد. ریشه سامی و یا آریایی این کلمه قابل اثبات نیست امادرعربی کلمه با حروف (وای) شروع نمیشود پس یم نمیتواند عربی باشد. چون وزن آن هم عربی نیست. طبق قاعده زبان عرب به اسم جم الزاماٌ ال اضافه میشود بصورت الجم. اما چون ج در "جم" از حروف شمسی است بنا برین در آن حرف "ل" تلفظ نمیشود. جم و یم در زبان عرب نیز به معنی دریا برکه و انجمنی بوده و همان معنی لفظی نام طبقه روحانیون قدیم ایران یعنی مغ مجوس ، همان عاد تورات و قرآن بوده است.
جم کی بود؟
جم كه در اوستا، یم و در زبان پهلوی و زبانكردی جمشید و جمشیر و جم و گاهی هجم بیان شده است نامی است که بزرگان متعددی در تاریخ به آن نامیده شدهاند ولی جمشید شاهنامه از اولین پادشاهان و پیامبران ایرانی محسوب میشود كه بر اساس نوشتهها و داستانهای شفاهی و كتب خداینامه ها، اختراع لباس، نگارگری، كشف فلز، ساختن گرمابه، پزشكی و جشن نوروز را به او نسبت دادهاند صفات این پادشاه شباهت زیادی به نوح در قران دارد و بعضی وی را با حضرت سلیمان یكی دانسته اند. در اوستا آمده است در زمان جم شید ۳۰۰ سال مرگ و بیماری نبود اهورا مزدا از او خواست كه پیامبرش در روی زمین باشد ولی او شهریاری را پذیرفت. در یكی از سالها سرما بشدت فزونی یافت او دژی بنام جم كرات (ورجمكرت) ساخت و حیوانات را در آن جای داد. در دوره او حیوانات فزونی یافتند. او جامی داشت كه در آن تمام اسرار نهان را میدید نگاه كردن به گوی شیشهای و اسرار گفتن از این دوره رایج شده است، سرانجام او ادعای خدایی كرد و گمراه شد پس ضحاك بر او چیره شد و به تعبیر فردوسی:
منی كرد آن شاه یزدان شناس ز یزدان بپیچید و شد ناسپاس
همچنین نام دیگر زرتشتیان یعنی گبر (گور) را نیز دردست داریم که باز به همین معنی جمع مردم و انجمن گرد آتش میباشد. میدانیم این کلمه در نام فرقه بزرگ گورانهای ایران باقی مانده است.
کلمه عجم به طور اساسی با نام جم (جم شید اساطیرایرانی) پیوند دارد چه جمی که با اژیدهاک ثانی (ضحّاک، آستیاگ) مربوط میشده شخصی ازقوم مغان آذربایجان بوده که به قول کتسیاس و منابع اوستایی سپیتمه (یعنی دانای سفید و مقّدس)نامیده میشده است. کتسیاس نام سپیتمه را درفهرست نام حکمرانان ماد اسپنداس (ارمغان کننده خوشبختی) آورده (در اوستا نیز بدین معنی لفظی اشاره شده است) و به وی به عنوان آخرین فرمانروای ماد حکومت سی وپنج سال قائل شده و نام دیگر او را آستی گاس (صاحب و وارث تخت) آورده است. میدانیم که وی زیردست آستیاگ پدر زن خویش بوده و همزمان با آستیاگ در آذربایجان واران و ارمنستان حکومت نموده است. از جانب دیگر میدانیم که این فرد در واقع همان پدر زرتشت سپیتمان است که در شهر رغه آذربایجان یعنی مراغه حکومت میکرده است و در تواریخ اساطیری ایران تحت نامهای ایرانی جم (همزاد) و هوم هامان (دانای نیک) و گودرز (دارای سرودهای با ارزش) معرفی گردیده است. دلیل این وجه تسمیهها جز مغ بودن شخص وی نبوده است چه همانطوریکه گفتیم نام جم در اینجا همچنین مطابق با همان جمّ عربی و عاد عبری ومغ و گور ایرانی به معنی انجمنی است.
در اوستا، فرگرد دوم وندیداد در مورد این جم گفته شده که وی ورجمکرت (یعنی قلعهً جمشید) را ساخت و جای آن در کنار رود دائیتی (موردی چای شهرستان مراغه) ذکر شده است که اکنون ویرانههای این دژ کوهستانی در آنجا قلعه قیزلار (یعنی دژجنگجویان) نامیده میشود و در حدود ۱۴ کیلومتری جنوب مراغه در کنار روستای لیلی داغی واقع شده است. در همین فرگرد دوم وندیداد در مورد آن آمده که زمان توفان بزرگ کولاک (در واقع تهاجم قبایل سکایی و سئوروماتی شمال دریای سیاه و قفقاز) جمشید (یعنی خورشید تابان ،دریای تابناک ،جم درخشان) با کسان خود در آن پناه گرفته بودند و این همان توفانی است که در قرآن تحت عنوان توفان قهر خدا برای قوم عاد (مغان، انجمنی ها) یاد شده است. می دانیم که رهبر ملکوتی قوم عاد در قرآن هود (هودا، یعنی دانای نیک) معرفی شده است که بی تردید منظوراز وی همان سپیتمه (دانای سفید و مقدّس) پدر سپیتاک (زرتشت) است که کتسیاس در موردش میگوید وی که داماد آستیاگ بود به دست کورش به قتل رسید چون او وارث تاج و تخت به شمار میرفت و رسماٌ به عنوان جانشین وی برگزیده شده بود. این خبر درست به نظر میرسد چون در یشتهای اوستا نیر به تصریح گفته شده که سپیتوره (برهً سفید) به همدستی اژی دهاک (ضحّاک) جم (جمشید) را کشت؛ چه نام سپیتوره (بره سفید) به وضوح نشانگر همان کوروش (یعنی قوچ، و اگر اصل آنرا کوره وش بدانیم «بسان نره اسب» معنی میدهد.) به هر حال بنا به روایت کتسیاس، کورش دو پسران سپیتمه با اسامی سپیتاک (که هرتسفلد ایران شناس معروف آلمانی به درستی وی را مطابق با همان زرتشت سپیتمان دانسته) و مگابرن را به حکومت نواحی بلخ و گرگان انتخاب نمود و با مادر ایشان یعنی آمیتیدا (دانای خانه، دختر آستیاگ) ازدواج کرد. یعنی این دو برادر (سپیتاک و برادر بزرگش مگابرن) در عمل تبدیل به پسر خواندههای کورش گردیدند و از همینجاست که از ترکیب ایندو با کمبوجیه سوم پسر تنی کورش سوم داستان اساطیری سه پسر فریدون (کورش) در شاهنامه پدید آمده است. که درآن سلم (مگابرن) و تور (کمبوجیه) قاتل ایرج (گئوماته زرتشت، سپیتاک بردیه) به شمار آمدهاند. این براساس شایعهای دروغین بوده چه قاتل اصلی گئوماته زرتشت (بردیه) همان داریوش (دقیانوس یعنی کشندهً شاه جوان و جاودانه) وشش تن همراهان وی بودهاند که در قرآن از آنها به عنوان اصحاب کهف نام برده شده است.
ادامه مطلب
لیست تمامی واحد های کارشناسی ارشد مرتبط با هر رشته
برای دریافت فایل pdf بر روی لینک زیر کلیک کرده و از جدول رشته مورد نظر خود را پیدا کنید و بر روی آن کلیک کنید...
http://www.iausep.com/silabes/5.asp
با نظرات خودتون ما رو در بهبود این وبلاگ همراهی کنید
من الله التوفیق
شب قدر و منزلت آن از دیدگاه ابن عربی
در ادبیات دینی «قدر» یکی از معدود مشترکات میان تمام گرایشها و نحلههایی است که تحت دین محمد(ص) و شهادت لاالهالاالله و محمد رسولالله اجتماع کردهاند.
ظاهرگرایان و باطنگرایان ایشان هر دو دل خوش داشتهاند به اینکه گوهری ثمین و لوءلوئی دفین را در ارض اسلام یافتهاند؛ هرچند ظاهرگرایان را ظاهر آن گوهر خوش آمده است و باطنگرایان را نقب به درون آن. در روایات ائمه دین(ع) نیز چنین امری را میتوان به عیان مشاهده کرد؛ چنانکه روایات بیشماری از ایشان در مجامع حدیثی گرد این موضوع جمعآوری شده است. آنچه در این روایات بیشتر مورد لحاظ واقع شده، تعیین چند امر است. نخست آنکه شب قدر در چه ماهی است؟ پاسخ به این پرسش البته از پیش روشن است؛ چراکه ترتیب تسلسلی آیات قرآن نشاندهنده وقوع آن در رمضان کریم است. دیگر پرسش آن است که لیلهقدر در چه شبی است؟ در این مورد اختلاف فراوانی روی داده است. اما قول مرجح براساس این روایات شب بیستوسوم ماه فضیل است؛ هرچند شب نوزدهم با احتمال بسیار کم و شبهای بیستویکم و بیستوهفتم نیز با احتمال بیشتر ذکر شده است.
دیگر پرسش از ثواب عبادات و چگونگی آن است. پاسخ این پرسش را نیز به نص قرآن میتوان مهیا کرد چراکه سوره قدر بهصراحت ثواب آن را بیش از هزار ماه یعنی هشتاد و اندی سال ذکر کرده است. البته در باب تفسیر چگونگی و معنای هزار ماه اختلاف وجود دارد. امر دیگر که در روایات آمده و بهنظر بسیار مهم میآید، آن است که چه اعمالی در این شب مستحب است. در این مورد روایات ائمه دین(ع) به تفصیل پاسخ گفته است و از اعمالی مثل قرائت قرآن (بهخصوص سورههایی مثل دخان، عنکبوت، روم و قدر)، غسل شب قدر، زیارت سیدالشهداء(ع) در کربلا، شبزندهداری و تهجد و خواندن نماز یکصد رکعتی شب قدر و البته خواندن دعا، سخن به میان آمده است. برخی علما همچون شیخ عباس قمی در مفاتیح الجنان نیز براساس همین روایات به تفصیل، اعمال این شب را برشمردهاند. عرفا اما ضمن تأکید بر این اعمال و اذکار و صلوات، از بعدی دیگر به شب قدر نگریستهاند که میتوان آن را نگاهی تاویلمدار دانست. در این جستار که به مناسبت لیلهقدر و البته هم زمانی با هفدهم رمضان سال 560 هجری قمری که تولد شیخ اکبر، ابن عربی نیز است به نگارش آمده، تلاش میکنیم تا نگاهی عرفانی به قدر را با محوریت عارف مشهور محییالدین عربی بهتر درک کنیم.
از نگاه عرفا کار دین نقبزدن به عالم معناست و معنا گرچه همان باطن و حقیقت متعالی و واحد دین است، اما به ضرورت در قالب و چهارچوب یک امر ظاهری مثل قول یا فعل یا تقریر معصوم(ع) لحاظ شده است چراکه جز از ظاهر، راهی به باطن وجود ندارد. ساحتی در دین وجود دارد که راه نیل به معنا از آن میگذرد؛ سرزمینی که مناسک و شعائر و آداب آیینیاش خوانند. از اینرو باید از سرزمین ظاهر آغاز کرد و البته آن را محترم شمرد چراکه تا انتهای سیر، ملازم و مصاحب مسیر است. اما باید در انتها به سرزمین باطن رسید. این سیر را عرفا «تأویل» نامیدهاند. البته این تاویل در مکان و زمان روی نمیدهد و مستلزم گذر از مکانی به مکان دیگر یا سپریشدن زمان معتنابهی نیست زیرا ایمان از سنخ زمان و مکان و حتی عمل نیست هرچند ثمره آن عمل صالح است.
بنابراین تاویل در معنا روی میدهد و در ایمان و بالمآل، شهود. گذر از سرزمین ظاهر به سرزمین باطن را عرفا تاویلی شهودی میدانند که در آن انسان از ابزار ادراکی مالوف و مانوس خویش که همان حس و عقل است، فارغ شده، به ابزاری جدید به نام شهود مجهز میشود، که البته آن هم مثل دو ابزار پیشین قوهای برای معرفت و نیل و وصول به آن است و از جانب خدای تعالی اعطا شده است؛ هرچند حوزهای را رصد میکند که عقل و حس را بدان راهی نیست؛ آری حوزه باطن. و عارف چون بهواسطه شهود به سرزمین باطن مسلط شد، معنای هر امر ظاهری را از نو شهود میکند و عمق آن، حقیقت آن و گاه ملکوت آن را درک میکند؛ چنانکه خداوند، ملکوت آسمانها و زمین و حقیقت احیای موجودات را به ابراهیم(ع) نشان داد و کاملا مشخص کرد که این شهود، شهود ظاهری نبوده است چراکه شهود ظاهری از قبل هم برای او- علیهالسلام- میسر بوده است. به هر روی عارف در سرزمین باطن به شهودی غیر از آنچه در سرزمین ظاهر بدان نایل میآمده است، میرسد که از آن شهود در بازگشت به سرزمین ظاهر تعبیر میکند. البته این تعبیر با الفاظی روی میدهد که لازمه ظاهر است ولی بیگمان با معانی ظاهری تفاوت دارد.
عرفا اما برای تفسیر رمضان و تعبیر شهود خویش ابتدا از معناکردن واژه قدر آغاز کردهاند. مشخص است که واژه قدر از قدرت گرفته شده است. قدرت نیز بنا بر تفسیر صحیح یک صفت اضافی به شمار میرود. منظور از صفت اضافی، صفتی است که به نسبت به چیزی به کار میرود. مثلا گفته میشود، شخصی نسبت به فلان امر دارای قدرت است ولی نسبت به بهمان کار و عمل، قدرت ندارد. بنابراین قدرت در اضافه به اشیای گوناگون معنا مییابد. بر این اساس باید خداوند را در مقابل بندگان او که دارای قدرت مجازی و اکتسابی هستند، دارای قدرت حقیقی بدانیم. البته میتوان از این تفسیر فراتر رفت و به صفت قدرت، یک معنای ذاتی داد؛ به این صورت که قدرت را در مصداق، عین ذات الهی تصور کنیم، هرچند میان معنای قدرت و ذات تفاوت مفهومی وجود داشته باشد. در هر صورت تقدیر و قدر از قدرت گرفته شده است.
اما تقدیر خداوند نسبت به اشیاء و موجودات بر 2گونه است: الف) اینکه به کسی یا چیزی قدرت انجام کاری را اعطا کند. ب) آنکه - براساس مقتضای حکمت خویش - چیزی را بر مقداری مشخص یا وجهی معین سامان دهد. بهنظر میرسد تقدیر و قدرت الهی در شب قدر از نوع اول باشد که البته امری تدریجیالحصول به شمار میآید؛ به این معنا که خداوند تبارک و تعالی در شبقدر قدرت ویژهای را به بندگان خود اعطا کرده که آنان را قادر به انجام امور مخصوصی در یک زمان تدریجیالحصول کرده است؛ اموری که در زمانهای دیگر از ایشان برنمیآید. از اینرو عرفا شب قدر را عرصه تجلی توحید افعالی دانستهاند چراکه در تکوین، امری روی میدهد که در تشریع از بندگان خواسته شده است.
از سوی دیگر میدانیم که رمضان از واژه «الرمض» گرفته شده است که به معنای شدت تابیدن خورشید است. بنابراین باید نوعی سوختگی را که لازمه لاینفک تابیدن خورشید به یک نقطه است، بهعنوان معنای بالمآل رمضان در نظر گرفت. این سوختگی یا میل به سوختن و فنا و نیستی، بیگمان قابلحمل است بر انسانهایی که تمایل و حتی عشق به فنا و بقا در آن دارند. از اینرو رمضان را میتوان بر حسب این نگاه تاویلی، سرزمین فنا به شمار آورد. با ترکیب این دو معنا میتوان به یک نتیجه شگفت رسید و آن اینکه خداوند تبارک و تعالی در این شهر فضیلت به بندگان خویش قدرت تجربه نیستی و فنا را اعطا کرده است. از اینرو ترکیب رمضان و قدر که در نگاه ابنعربی ترکیبی تاویلی به شمار میرود، به این معناست که بندگان از سوی خداوند صاحب قدرت ویژهای شدهاند که اولا مشخص و محدود به زمان خاصی است، ثانیا امکان تجربهای شگرف را به انسان میدهد؛ تجربه شهودی و تاویلی نیستی.
ادامه مطلب
مرگ از دیدگاه زُهَیر، شاعر جاهلی در مقایسه با نگرش ادبای معاصر
چکیده )
در اغلب آثار ادبی (منظوم و منثور)مرگ یکی از موضوعات مهم را تشکیل می دهد. موضوعاتی نظیر تهور و بی باکی، زیبایی، لذّت ، نیستی و نابودی جاودانگی،حقیقت انکار ناپذیر،قدرت لا یتناهی ، آزادی روح و جان و...،ابعاد مختلف مرگ در نگاه شاعران است. شاید بتوان گفت موضوع انسان نسبت به مرگ و طرز نگرش وی، این مفاهیم را در شعر و نثر ادبی پیش کشیده است. از این رو مطرح بودن این قضایا در ادبیّات بر کنار از زمان خاصی است و می تواند در همه زمان ها مصادیق آن یافته باشد. انتخاب شعر به عنوان شاعر حکمت های جاهلی و مقایسه شعر او با شاعرانی که قرن ها با او فاصله زمانی دارند -یعنی شاعران معاصر-نشانگر استمرار این نگرش است.
واژه های کلیدی:
.مرگ،زهیر، ادبای معاصر عرب، شعر جاهلی
مقدّمه
زهیر ابن ابی سلمی مُزنی یکی از شاعران مشهور دوران جاهلی است.او چون دیگر شاعران این دوره در موضوعات مختلف شعر سروده است. یکی از مهم ترین ویژگی شعر او،بقا و استمرار ارزش آن در طول زمان است. بدین معنی که شعر او با گذشت روزگار به دلیل استعداد و نبوغ بی نظیر شاعر در هنر پردازی از جهتی و از جانب دیگر روانی، شیوایی و فحاحت و ارتباط آن با محیط و زندگی اجتماعی ماندگار باقی مانده است (یوسف فرّان....،199م،صص45-44).
ناقدان بر این باورند که شیوایی و فصاحت- نیکویی لفظ و معنا -شعر زهیر حاصل صداقت،ایجاز- که ثمره تنقیح و تهذیب آثار شعریش است -دوری گزیدن از سخنان بیهوده و نامعقول(الجمحی...،1997م،ص62)پرهیز از تعقید لفظی و معنوی واژه ها و کلمات وحشی(اصفهانی...،2002م،ج10،ص215)کثرت ضرب المثل و حکمت در آثار شعریش،تصویر گرایی حسّی در تمام موضوعات و اغراض شعری و همسویی و هماهنگی معقول در تصاویر(البستانی...،1983مریا،ج25،صص283-280)است و این خصوصیّات باعث آن شده است که زهیر در زمره شاعرانِ طبقه اول دوران جاهلی(الجمحی...،1997م،ص15)قرار گیرد و به اشعر الشّعراء(الاصفهانی...،2002م،مجلد10ص217)و قاضی الشّعراء (البستانی...،1983م،مجلد25ص232)مشهور شود .
یکی از اغراض مهمّ شعری زهیر،حکمت است که در آن از مفاهیم مختلف مانند خداوند حقیقت، قضا و قدر ،دنیا و زندگی دنیوی ،فضائل انسانی، امید و آرزو، عشق و محبّت و ..سخن گفته است. موضوع مرگ نیز یکی از موضوعاتی است که در اشعار حکمت آمیز خود بدان پرداخته است زیرا که رمز زندگی و مرگ،آمدن و رفتن، یکی از مهم ترین سؤالاتی است که ذهن و اندیشه او را چون دیگر انسان ها مسحور خود کرده است. آگاهی به این راز، مورد علاقه اوست؛وی میل دارد بداند آیا پس از مردن همه چیز تمام می شود و مرگ خوابی است که منجر به زوال و نیستی می گردد ..
وی هم چنین بر اساس تجربه به این امر، آگاهی دارد که اعصار و قرون ناظر زندگی پیشینیانی بوده اند که در دوره عمر آن ها سپری شده و همگی از میان رفته اند. اما در مقابل،عالم طبیعت پیوسته جاویدان،شاداب و پر نعمت است و ویرانی ها و خرابی ها،سختی ها و محنت های آدمیزاد را در زیر لوای شکوه و جلال خود جبران می کند و هرآن چه در طبیعت از بین می رود،دوباره از نو پدید می آید؛اما در کشاکش روزگار و مرگ،انسان است که نابود می شود و حیات دوباره اش در دنیا محال است.از این رو،او در دنیا در مقابل زندگی و مرگ،وظیفه ای دارد تا اسبابِ خوشبختی و سعادت خود را فراهم کند .
در نگرش زهیر به مرگ،موضوعی اصلی انسان است. او بنا به عقل و اندیشه و تجربه شخصی خود تلاش می کند به کنه و حقیقت مرگ بپردازد و به رازی از رموز آن دست یابد. شعر او در این زمینه با جهان پیوند دارد و از آن جدا نیست.این شعر،زنده و دارای دوروح است و همراه با زمان پیش می رود و عمر طولانی آن را فرسوده و نابود نمی کند بلکه دردلِ زمان، جای می گیرد. از این رو برای اثبات این مدعا در آثار ادبای معاصر اعم از مسلمان و غیر مسلمان که ادبیّات آن ها در خدمت انسان و ارزش های انسانی است، نمونه هایی را ارائه نموده ایم و گاهی اندیشه هایی در آثار ادبای معاصر ذکر کرده ایم که ادب زهیر به آن اشاره ای نکرده است .
ادامه مطلب
هجو و هجا از مصدر «هجا، یهجو، هجواً» عربی گرفته شده و در لغت به معنی برشمردن عیبهای کسی، نکوهیدن و سرزنش کردن، مذمت و بدگویی از کسی و لعن و نفرین است.
هجو در اصطلاح ادبی به نوعی شعر غنایی اطلاق میشود که بر پایه ی نقد گزنده و دردانگیز بنا میشود و گاهی به سر حدّ دشنام یا ریشخند مسخره آمیز و دردآور میانجامد. به بیان دیگر، هرگونه تکیه و تأکید بر زشتیهای وجود یک چیز خواه به ادعا و خواه به حقیقت، هجو است. با توجه به این تعریف و تفاوتی که منتقدان ادبیات، بین هجو و فحاشی قائلند، میتوان تمام ناسزاگوییهای رکیک را که به لکهدار شدن حیثیت و آبروی افراد منجر میشود، از قلمرو هجو خارج کرد. هجویه، یا هجونامه نیز، شعر یا نثری است که بر پایهی هجو و دشنام کسی باشد
مهاجات نیز هجویههای شاعران برای یکدیگر است، از جمله مهاجات ابوالعلاء گنجوی (قرن ششم) و شاگرد او و نیز مهاجات خاقانی شروانی و رشیدالدین وطواط (متوفی 573 ق) بسیار معروف است.
این نوع سخنوری در ایران، توسط بزرگترین گویندگان فارسی، چون رودکی، منوچهری، فردوسی، مولانا، سعدی، عبید زاکانی و حافظ به کار برده شده است. اشعار هیچ یک از بزرگترین گویندگان عرب نیز از هجوی یا استهزایی و تمسخری خالی نیست، این نوع سخنوری در اروپا نیز بهوسیلهی نویسندگان و اندیشمندان برجستهای چون ولتر، رابله، پوپ، هراس، و گاهگاه به وسیله گوته و شکسپیر به کار رفته است.
با تأملی در ادبیات کهن ملل گوناگون درمییابیم که این نوع بیان در آثار بازماندهی اغلب آنان، به صور گوناگون دیده شده است. در یونان قدیم از گویندگان پیش از هُومر (Homere) (از بزرگترین شاعران حماسهسرای یونان در قرن هفتم ق.م و صاحب منظومههای حماسی ایلیاد و ادیسه) شعر از نوع هجا در دست نیست، اما از عهد هومر به بعد نمونههای فراوانی از این نوع ادبی به جای مانده است
در ادبیات انگلیسی هجو به طور مستقل حضور چندانی ندارد، بلکه کاملا آمیخته با طنز است. در ادبیات این کشور، برای بدگویی و نکوهش به جای هجو، نوعی قلماندازیهای اغراقآمیز، بهعنوان کاریکاتور رایج بوده است
ادامه مطلب
زبان مردمان عرب در خوزستان
زبان ابزار اندیشیه و عمده ترین بیانگر فرهنگ یک ملت است. اگر زبان یک قوم یا ملتی از تکاپو و پویش باز بماند ،یعنی اندیشه آن قوم از کار افتاده است . زبان پدیده تاریخی پر دوامی است که شماری از دانشمندان آن را وسیله تفهیم و تفاهم میان انسانها دانسته اند. زبا نباز کردن انسان که به تبع کار انسان صورت گرفت وی را از مغاک فردیت رهایی بخشید و به روشنایی جمع و جامعه رهنمون شد و زبان در استواری و گسترش پیوندهای اقتصادی و بازرگانی میان افراد جامعه با یکدیگر و دیگر جوامع انسانی نقش اساسی دارد که بدون آن ، تحول و تطور این جوامع ناممکن می شد.
برخی از ادیبان و شاعران پا را فراتر گذاشته ، زبان را چیزی فراتر از ابزار بلکه آماج خود به شمار آورده اند.
زبان با کوشش اجتماعی بشر در عرصه های مادی و معنوی پیوند مستقیم دارد و به طور مستقیم از دستاوردهای این کوششها در عرصه های صنعتی،کشاورزی،هنری و ادبی تاثر می پذیر. زبان با فروپاشی یک نظام اجتماعی- سیاسی یا وقوع یک انقلاب، نابود نمی شود. پس از انقلاب کبیر فرانسه ،زبان فرانسیه همانی بود که پیش از انقلاب به آن تکلم می شد. زبان بردگان رومی با زبان اشراف و نجیب زادگان اختلاف چندانی نداشت. در روزگار ما نیز زبان طبقات ولایه های مختلف یک قوم یا یک ملت یکسان است.در این لحظه تاریخی ، شعر و زبان حافظ برای فارسی زبانان به همان اندازه عزیز و شیرین است که شیواترین وگویا ترین شعر های زمانه ما. اشعار"معلقات هفتگانه " شاعران عرب جاهلیت، همواره جزو سرآمدترین کلام عرب است و هر شنونده یا خواننده ی عرب را به وجد می آورد. اما آیا این به همان معنایی است که زبان را پدیده ای دگم و تکامل ناپذیر بدانیم؟ خیر، زبان همانند سایر پدیده های هستی اجتماعی، تطور میابد.تکامل زبان در واژگان و مفردات آن صورت می گیرد. نجو و دستور و قواعد زبان نسبتاً ثابت است و رشد و تطور زبان بر مبنای این قواعد ثابت شکل می گیرد. با رشد دستاوردهای مادی و معنوی جامعه بشری و افزلیش نیازها و خواسته های انسان، الفاظ و واژگان نرده که دیگر نمی توانند خواسته های نوین انسان را بیان کنند به کنار انداخته می شودند و از سودمندی می افتند و واژگانی نو و شایسته جایگزین آنها می شود. قاموس ها و فرهنگ های جدی پدید می آیند و از این گونه کلمات آکنده می شوند. به ویژه در عصر ما که گواه انقلاب علمی و تکنیکی عظیمی هستیم و زبان ملت ها با انبوهی از واژه ها و اصطلاحات علمی و فنی جدید روبه رو شده است.نوع رویارویی با این پدیده ی نوین در هر زبان و ترجمه این گونه اصطلاحات در خور بحث مفصل و جداگانه ای است که اهل علم و دانشمندان زبان شناس به آن پرداخته اند.
زبان یک ملت هرچه گسترده تر و با پیشرفت علم و تکنیک همگام تر باشد، توان بیانی اش بیشتر خواهد بود و به عنوان یک ابزار کارآمد نقش مهمتری در آگاه ساختن و دانش اندوختن آن ملت خواهد داشت.
ادامه مطلب
طه حسین زرع الأساطیر والشبهات فی قلب السیرة النبویة
المستخلص
اتخذ طه حسین النبی و عصره مادة للأدب الأسطوری مستخدما الأساطیر الیونانیة والرومانیة و الفرنسیة و ساق الأدب العربی على غیر طریقه و ألبسه ثوبا من غیر نسجه و نسج علیه نسجا أوروبیا و ساقه فی نفس الطریق الذی افتن بالأدب الأوروبی الغربی بصورة عامة و بالأدب الفرنسی بصورة خاصة و فی الحقیقة محاکاة محضة یعرض على قارئه ولکن باسم التجدید. ولکنه قلد- بالفعل- فلاسفة الغربیین فی الشک و التشکیک و سفسط فیه بدل أن یکون بحثا علمیا یعتمد على سند عقلی أو علمی سلیم. و بحثه فی شتى المجالات خاصة فی مجال اللغة العربیة و الأدب العربی و تاریخه کله یرى إلى قصد واحد؛ هو سیادة الفکر الغربی و سیطرته على کل شیء و قد أوفى دوره الذی – کان لا بد أن یلعب-؛ لأنه عمیل الأدب الغربی ضد الثقافة و الهویة العربیة الإسلامیة. و کتابه فی الشعر الجاهلی – کما نفسه یعتقد هذا أسلوب جدید فی البحث…- فی الحقیقة استنساخ لآراء مرجلیوث حول الشعر الجاهلی فی مقاله "أصول الشعر العربی" و حاشیة کتبها الدکتور طه حسین على نص هذه المقالة.زد على ذلک أن القدماء أنفسهم استخدموا هذا الأسلوب فی روایاتهم . الکلمات الرئیسیة: طه حسین، الأساطیر،التشکیک، مرجلیوث،الشعرالجاهلی.
المقدمة
سعى طه حسین إلى زرع الأساطیر والشبهات فی قلب السیرة النبویة لتلویثها بعد أن نقاها مؤرخو الإسلام و ذلک لإفساد العقول بالتشکیک و دفع الریبة إلى نفوس المسلمین فی شأن الإسلام والرسول إنه رجل کلف بالأساطیر وسعى على إحیائها و إن هذا لیثیر کثیرا من التساؤل، إذ أنه فشل فی تثبیت أغراضه عن طریق العقل و البحث العلمی . إذن لجأ إلى الأساطیر ینمقها فیقدمها للناس مظهرا لما فیها من أوهام.
هناک إیجابیات کثیرة فضلا عن السلبیات، إذا أشار إلى الآفات لا بد أن یطرح الخرافات. و علیه أن لا ینظر إلى الدین کأسطورة و هذا التفسیر و النظریة للأصولیین، و أنى له من طه حسین الذی یدعی بأنه من المستنیرین الذین یریدون تحطیم قواعد السنة و أصولها، و هذا النوع من التقهق رإلى الوراء لشخص کطه حسین عجیب! و أنه یفسر کل شیء بالأسطورة، أسطورة الیونان و الرومان. زد على ذلک، أنه نسی أن الدین لیس موضوعا للبحث، و نفسه یعتقد أیضا لا بد أن یکون منفصلا عن البحث و العلم( طه حسین، العلم و الدین،جریدة السیاسة،ص5).و لیس الدین مادة للبحث العلمی و الدراسة العلمیة و أنّى للدین و الأسطورة! و أنّى لطه حسین الذی یقول: أنا لا أقبل حتى أنقد و أتحرى و أحلل و أدقق فی التحلیل(طه حسین، فی الشعر الجاهلی،ص128). وهذا ما دفع الدکتور هیکل صدیقه إلى أن یقول فی کلامه عن کتاب "على هامش السیرة": لقد تحول طه الرجل الذی لا یخضع لغیر محکمة النقض و العقل إلى رجل کلف بالأساطیر یعمل على إحیائها.و أستمیح الدکتور طه العذر إن خالفته فی اتخاذ النبی صلی الله علیه و سلم مادة للأدب الأسطوری …فالنبی صلى الله علیه و سلم و سیرته و عصره تتصل بحیاة ملایین المسلمین جمیعا بل هی فلذة من هذه الحیاة و أعلم أن هذه الإسرائییلیات قد أرید بها إقامة مثیولوجیة إسلامیة لإفساد العقول و القلوب من سواد الشعب، و لتشکیک المستیرین و دفع الریبة لنفوسهم فی شأن الإسلام و نبیه من أجل ذلک أود أن یفصل الدکتور بین ما یتصل بالعقائد و ما لا یتصل بها .. ثم یقول" هیکل" و الحق أننی کنت أشعرأثناء قراءتی هذا الجزء و کأنما أقرأ فی کتاب من کتب الأساطیر الفرنسیة أو فی بعض ما کتب آناتول فرانس.
ادامه مطلب
علم هرمنوتیك
لفظ هرمنوتیك در فلسفه یا نقد ادبی كلمهای بیگانه است و حتی در علم كلام نیز به نظر میآید كه استعمال آن اغلب به معنایی محدود و مقید است كه با استعمال گستردهی آن در "جنبش هرمنوتیك نوین" كلامی معاصر فوق دارد. لذا اغلب پرسش این است كه علم هرمنوتیك چیست ؟ در سومین ویرایش فرهنگ بین المللی جدید وبستر، ذیل hermeneutics، میخوانیم: "مطالعهی اصول روش شناختی تاویل و تبیین ؛ به ویژه : مطالعهی اصول كلی تاویل كتاب مقدس".
در بازشناخت این مفهوم میتوان گفت :
-تاویل ادبی در انگلستان و آمریكا عمدتاً در چارچوب واقعگرایی،به تعبیر فلسفی، صورت میگیرد. ادراك هر كس از اثر را باید جدا از خود اثر انگاشت و وظیفه تاویل ادبی سخن گفتن درباره "خود اثر" است. نیات و مقاصد مولف نیز دقیقاً از اثر جدا نگه داشته میشود؛ اثر "موجود" ی فی نفسه است ، موجودی كه توانایی ها و تحركات خاص خودش را دارد. نمونه متعارف تاویل كننده دوره جدید كسی است كه عموماً از "خود مختاری هستی" اثر ادبی دفاع میكند و وظیفه خود را جاری كردن این هستی در سراسر تحلیل متن میداند. و بدین ترتیب جدایی ابتدایی فاعل و موضوع یا ذهن و عین، اصل متعارفه واقع گرایی، به مبنای فلسفی و چارچوب تاویل ادبی بدل می شود. یكی از جنبش های تفكر اروپایی كه نقدی ریشهای از برداشتهای واقع گرایانه در باب ادراك و تاویل به دست داده است پدیدار شناسی است.
تمایل بر این است كه متن اثر ادبی (به رغم "هستی" خود مختارش) عین یا موضوع شناسایی شمرده شود- "عین زیبا شناختی" . متن در جدایی كامل از هر مدرك و شناسنده به تحلیل در میآید و "تحلیل" نیز مآلاً با "تاویل" مترادف انگاشته میشود.
وظیفه تأویل و معنای فهم، هنگامی كه با اثر سر و كار داریم، متفاوت با هنگامی است كه با عین سر و كار داریم ، چرا كه این دو در آن هنگام فرارتر و تاریخیترند. "اثر" همواره نشانی از كار انسان دارد و خود كلمه نیز متضمن این امر است، زیرا اثر همواره اثر انسان (یا اثر خدا) است. از طرف دیگر، "عین" نیز میتواند اثر یا عینی طبیعی باشد. استفاده از كلمه "عین" در اشاره به اثر تمایز مهمی را متبلور میسازد، زیرا باید اثر را به منزله عین نبینیم بلكه به منزله اثر ببینیم . نقد ادبی باید "روش" یا "نظریه"ای را طلب كند كه به ویژه متناسب با رمز گشایی اثر انسانی در اثر، یعنی "معنای" آن، باشد. این عمل "رمز گشایی"، این "فهمیدن" معنای اثر، كانون علم هرمنوتیك است. علم هرمنوتیك مطالعه فهم و به ویژه وظیفه فهم متون است. علم طبیعی روشهای فهم اعیان طبیعی را دارد. اما فهم آثار مقتضی هرمنوتیك است، "علم" فهم به صورتی كه فهم متناسب با آثار از آن حیث كه آثارند باشد. یقیناً روشهای "تحلیل علمی" میشاید و میباید برای فهم آثار به كار بسته شود، اما در انجام دادن این كار با آثار نیز همچون اعیان طبیعی و صامت رفتار میشود. آثار از آن حیث كه اعیاناند تابع روشهای علمی تاویلاند؛ و در مقام آثار اقتضای نحوههای ظریف تر و جامعتری از فهم را دارند. میدان علم هرمنوتیك از آنجا گسترش یافت كه كوششی بود برای وصف همین مورد اخیر، یعنی نحوه های به ویژه "تاریخی" تر و "انسان گرایانه"تر فهم.
یكی از عناصر لازم برای وجود نظریه هرمنوتیكی كافی، و بسط دادن آن به نظریه كافی تاویل ادبی، برداشتی وافی و موسّع از خود تاویل است. دمی به شمول تاویل و عمومیت استعمال این كلمه بنگریم: دانشمند تحلیل دادههایش را "تاویل " [interpretation] مینامد؛ ناقد ادبی سنجش خود از اثر را تاویل و تفسیر میخواند. مترجم زبان "برگرداننده" [interpreter] نامیده میشود؛ مفسران اخبار، اخبار را "تاویل و تفسیر" میكنند. شما گفتهی دوستی را تاویل – یا سوء تاویل – میكنید، و همچنین است نامه ای از خانواده یا نشانهای در خیابان. در واقع، از زمانی كه در صبح از خواب برمیخیزید تا وقتی كه دوباره در خواب فرو میروید در حال «تاویل» اید. در هنگام بیداری به ساعت كناری نگاه میكنید و معنای آن را تاویل میكنید: به یاد میآورید كه امروز چه روزی است و با فهم معنای آن روز ابتدا به یاد میآورید كه در این جهان در چه راهی گام بر میدارید و برای آینده چه طرح و نقشههایی دارید؛ شما از بستر بر میخیزید و به تاویل كلمات و حركات آن چیزهایی میپردازید كه در كار و بار روزانه با آنها برخورد میكنید. پس تاویل شاید اصلیترین فعل تفكر انسان است؛ در حقیقت، خود وجود داشتن را شاید بتوان جریان دایم تاویل گفت.
تاویل پرشمولتر از آن عالم زبانی است كه انسان در آن زندگی میكند، زیرا حتی حیوانات نیز به تاویل زنده اند. حیوانات حس میكنند كه در این جهان در چه راهی قرار گرفتهاند. اگر مقداری غذا در برابر شمپاتزه و سگ و یا گربه قرار گیرد، حیوان بر حسب نیازها و تجربه خودش آن را تاویل میكند. پرندگان نشانههایی را میشناسند كه به آنها میگوید به سمت جنوب پرواز كنند.
البته تاویل دایمی درباره بسیاری از ساحتهای غیر زبانی در تار و پود تمامی زندگی انسان بافته شده است. از نظر یوآخیم واخ، وجود انسان بدون زبان نیز قابل تصور است، اما بدون درك متقابل آدمیان از یكدیگر، یعنی بدون تاویل، ممكن نیست. با این همه، وجود انسان به طوری كه ما آن را میشناسیم در واقع همواره متضمن وجود زبان است و لذا هر نظریه در باب تاویل كردن انسان باید از پدیدار زبان نیز بحث كند. و البته از همه وسایل نمادی گوناگون بیان كه مورد استفادهی انسان است، هیچ یك از حیث انعطاف پذیری و قدرت ارتباط یا از هر حیث اهمیت كلی بر زبان پیشی نمی گیرد. زبان نحوهی دیدن انسان و تفكر او را شكل میدهد، یعنی هم برداشت او از خودش و هم برداشت او از جهانش(این دو آن قدرها هم كه به نظر میآید از یكدیگر جدا نیستند.) و همان دیدی هم كه او از واقعیت دارد زبان شكل داده است. انسان بسیار بیشتر از آن كه بتواند تشخیص دهد از طریق زبان به جنبه های مختلف زندگیاش راه می یابد، جنبه هایی مانند: عبادت، دوست داشتن، رفتار اجتماعی، تفكر انتزاعی؛ و حتی شكل احساساتش نیز با زبان مطابقت داده می شود اگر این موضوع را عمیقاً ملاحظه كنیم، معلوم میشود كه زبان "واسطه"ای است كه در آن زندگی و حركت میكنیم و هستیمان را داریم.
پس تاویل پدیداری پیچیده و نافذ است. ولی نافذ ادبی در فهمیدن اثر آن را تا چه حد عمیق و پیچیده تصور میكند؟ باید بپرسیم كه آیا ناقدان مایل به برابر گذاشتن تحلیل با تاویل نیستند؟ باید بپرسیم كه آیا مابعدالطبیعه و مفروضات واقعگرایانهی نهفته در نقد جدید در غالب اشكال آن نظری بیش از حد ساده و حتی كژ و كوژ از تاویل ارائه نمیكند؟ اثرادبی عینی نیست كه ما آن را با مفهوم پردازی یا تحلیل كردن بتوانیم بفهمیم؛ صدایی است كه باید بشنویم و با "شنیدن" (و بلكه دیدن) بفهمیم فهم ادبیات باید ریشه در حالات اولیتر و پر شمولتر فهم داشته باشد كه باید با خود هستی –در– جهان یا در جهان بودن ما انجام شود. بنابراین، فهم اثر ادبی نوعی شناسایی علمی نیست كه از وجود [existence] به جهان مفاهیم بگریزد؛ فهم مواجهه ای تاریخی است كه تجربهی شخصی هستی [being] را در این جا در جهان میطلبد.
علم هرمنوتیك مطالعه این نوع اخیر از فهم است. این علم میكوشد دو حیطه نظریه فهم را در كنار هم نگه دارد: پرسش از آنچه در رویداد فهم متن به وقوع میپیوندد و پرسش از آنچه خود فهم است، در بنیادیترین و "وجودی"ترین معنای آن. علم هرمنوتیك، در مقام جریان تفكری آلمانی، از پدیدار شناسی آلمانی و فلسفه وجودی عمیقاً متاثر شد. و البته اهیمت آن برای تاویل ادبی در امریكا نیز از آنجا فزونی یافته است كه این گونه متفكران برای مسائل نهفته در تاویل متن این علم را به كار بستهاند.

تبلیغات 